يك داستان غمگين مربوط به جبهه
يك داستان غمگين مربوط به جبهه
گل را به طرف پدر دراز كرده بود.
بابا جون بگير!
_پدر به فرزندش نگاه مي كرد و گريه مي كرد .تعجب كرده بودم. نمي دانستم چرا
گل را نمي گيرد.
…….
پرستار ملحفه را كنار زد . دو دست و دو پاي پدر قطع شده بود.كودك هنوز دسته گل
را به سمت پدر گرفته بود!
نویسنده: محسن
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 2:59 توسط محسن
|