يك داستان غمگين مربوط به جبهه


گل را به طرف پدر دراز كرده بود.

بابا جون بگير!

_پدر به فرزندش نگاه مي كرد و گريه مي كرد .تعجب كرده بودم. نمي دانستم چرا

گل را نمي گيرد.

…….

پرستار ملحفه را كنار زد . دو دست و دو پاي پدر قطع شده بود.كودك هنوز دسته گل

را به سمت پدر گرفته بود!



نویسنده: محسن