سفر نامه کربلا- قسمت اول
قسمت اول
(سلام خواننده! سعی کن وقت خواندن ...به جای صفحه ی مانیتورت...برگه های خیس اشک دفتر مرا ببینی!)
آغاز ماجرا جاده ی اهواز-آبادان نبود.که تا نزدیکی های آبادان من هنوز هیچ نیافته بودم...در نیافته بودم... . مقر امام علی(ع)...علی...علی...علی...! همه چیز از تو شروع شد... از غروب جمعه ۱۸ اسفند ۸۵... از اتاق نیایش نه! از اولین جماعت مقر نه! هنوز یخ ام باز نشده بود. از تاریکی هوا و صدای بلندگوی مقر که اربعین را پیشواز رفته بود...فانوس ها...خاکریز ها...راه... طول مقر را می رفتم و برمی گشتم...از ساعت گذشت...خاکریز... روضه...من...مداح چیزهایی می گفت...یک اسم شنیدم...بلند و واضح... داد می زد:حسین... انگار نشنیده بودم تا به حال! حسین...حسین....حسین...
***
اولین بار که گنبر طلایی و پرچم سرخت را دیدم همان جا بود: غروب اربعین.
پشت نرده های شلمچه...یادم نیست که گفتم"اللهم ارزقنا زیاره الحسین" یا نه... نسیمی جان فزا می آید....بوی کرب وبلا می آید...بوی کرب وبلا می آید
***
عید ۱۳۸۵... کسی رفت کربلا. وقتی برات رفتنش را امضا می کردند آنجا بودم. بالای نردبان بود و داشت برای محرم گونی می زد به سقف.
با گریه از خواب پریدم. همان لحظه نوشتم : "خوابیدم...خواب دیدم...کربلا...۶گوشه...پرچم...اباالفضل... آب...عطش...خیمه...سبز...رفتم تو...زار زدم"
با گریه از خواب پریدم. همان لحظه نوشتم : "خوابیدم...خواب دیدم...کربلا...۶گوشه...پرچم...اباالفضل... آب...عطش...خیمه...سبز...رفتم تو...زار زدم"
خواب دیده بودم...کنار یک باغ سرسبز...قبر اباالفضل العباس را....و نهر آبی که درست از کنار قبر می گذشت...خواب دیده بودم که وسط بیابان وارد خیمه ی سبزی شدم و در خواب ...همه ی ذرات وجودم از ضجه ی خودم لرزیده بود.
***
شده بودی همه کسم...شده بودی مکه و مدینه ام....شده بودی نجف ام..
شده بودی کربلای ندیده ام...شده بودی کاظمین ام...شده بودی سامرا یم
چه گویم مشهدت خاک برین است...... ویا خاک امیرالمومنین است
گمانم کربلا یا کاظمین است............. نه این خاک یل ام البنین است
راضی بودم به رضای رضا(ع)...زنده بودم به طواف حریم ات.... آن سال...وارد حرمت که می شدم...یک بار نشد....به خدا یک بار نشد که درست سلام بدهم! با تو بودم! اما گنبدت را که می دیدم ناخود آگاه می گفتم : السلام علیک یا اباعبدالله! و همیشه به خودم می لرزیدم از این کار خودم...کلی سعی می کردم تا درست ادا کنم "یا علی بن موسی الرضا"!
دلگیر بودم از شلوغی حرم ات! می خواستم فقط من باشم و تو! حسودیم می شد به زائران خوبت...می ترسیدم نگاهم نکنی بین این جماعت. به خدا یک بار نشد که نگاهم نکنی!
چیز دیگری بود زیارت بعد از سفر جنوب.... چیز دیگر تری! بود وقتی همه ی مسافران جنوب را با اشک بدرقه کردم...................... حرم ات شد فکه و طلاییه و شلمچه و هویزه ود دهلاویه و اروند و.... دار و ندارم شدی!
می ترسیدم امام رئوفم! می ترسیدم تو هم.... .عاشق اذن دخول خواندن شدم... فخر کائنات بودم وقتی راهم می دادی....یک جور مهربان نگاهم می کردی انگار نه انگار که هیچ جای عالم راهم نداده اند. وقتی لجن از سر و رویم می ریخت یک جور نگاهم می کردی انگار طیب و طاهر آمده ام!
فاصله ی قم-مشهد شده بود بین الحرمین ام! از جلوی قبرستان شیخان یک پلاک خریده بودم : " منم گدای فاطمه" . ایهام داشت! السلام علیک یا فاطمه معصومه(س)... .نشسته بودم پیش پای خواهرت...کنیزی اش پادساهی عالم بود! .....حال بدی داشتم. جنوب وکربلا رفتن بچه ها و جا ماندن من.
آخرین زیارتت( ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم!) عجیب بود! دیگر یقین داشتم که تویی که امضا می کنی برات کربلای تک تک زائران حسین را!
نشسته بودم و نگاهت می کردم و می گفتم : دور تر از من به کربلا دیده ای؟نشسته بودم ومی گفتم: اوضاع مرا که می دانی! نشسته بودم ومی گفتم: یا جواد الائمه ادرکنی .... گفتی : ...
همان شب...توی همان صحن آمدند و وعده دادند: ان شا الله می رویم!
نگاهت کردم... نگاهم کردی! السلام علیک یا اباالحسن(ع)....خندیدم و گریستم.... فاصله ی زیارتت با ثبت ناممان به ۵۰ روز نرسید.... و از ثبت نام تا رفتن درست ۴۰ روز...