سفر نامه کربلا- قسمت دوم
چه فرخنده شبی بود شب قدر من...!علی...علی....علی...از ولادت تا شهادتت نشسته بودم در ایوان طلای حرمت....شنیده بودم "چه صفایی دارد"...ندیده بودم...چه شب ها و روز هایی بر من گذشت با نفس حبس در سینه...از تصور آینده به خودم می لرزیدم....چه دارد می شود... بوی کربلا می آمد.می رسد...شبهایی که خوابهایت هم بوی نجف می دهند.صدای سید مرتضی توی سرم می پیچد:برخیز ای چاووش شهر عشق برخیز....غسل زیارت کن ز نهر عشق برخیز...برخیز از جا و بر پا کن علم را...آواز ده آواز عشاق حرم را...هر سر که پیمان بلا دارد بیاید....هر کس هوای کربلا دارد بیاید.... . ساک بستنم تقریبا سه هفته طول می کشد...جمع نمی شود! آخر چه دارم که با خودم به کربلا ببرم!!!! هوای حرم علی ازین فاصله دارد بیهوشم می کند.......خوابم...؟
چیزهای عجیبی می بینی.مگر امروز چه روزی است؟ به حساب تقویم ۸ آبان ۸۷....امروز گویی همه روزگار من است....کارت شناسایی ات را تحویل می گیری... پشتش نوشته: شماره اتاق نجف:.... شماره اتاق کربلا: ....
سوار شو! با پای چپ نه! با پای راست نه! با سر سوار شو....
سوار شو.... با کارتی که به گردنت است... کارتی که به ملت بدرقه کننده در ترمینال یک چیز می گوید: او زائر الحسین است.... با اشک نگاهت می کنند.. . خدا می داند که چند بار تا به حال رفتن زائران را دیده ای.......انگار این لحظه که پایت را از زمین برداشتی و سوارشدی چند سال طول کشیده...۸/۸/۸۷ است...سلام محمد حسین فهمیده...امروز شهادت توست...روزهای گذشته در ذهنت مرور میشودنفسی که بند آمده بود....یاد اینترنت می افتی و هر شب search کردنت : "کربلا" ..."نجف" تیتر وبلاگها و نوشته ها یادت می آید..."کربلا کوته ترین راه است تا درگاه دوست"و کسی نوشته بود: " یادت باشه بین الحرمین پا برهنه باشی" یادت باشه پیش آقا از رقیه حرفی نزنی"......یادت باشه..... غرق فکری که حوالی ساوه کنار جاده یه تابلو می بینی: به طرف روستای شهید چمران... سلام بابا! یاد کتاب "مرکز اسناد ساواک " می افتم و کارت شناسایی ات که رویش نوشته بود: مصطفی چمران ساوه ای... . حال عجیبی دارم...یاد برادری ام که وقتی بد حالی ام را دید گقت:قرآن بخون ....قران می خونم..."آل عمران". از کرمانشاه جاده به شدت کوهستانیه...پر پیچ و گاهی هم برفی. چراغای ماشین خاموشه وملت کم .بیش خوابن...نگاه می کنک با جاده ای که شاید روزی مسیر تردد حاج همت بوده...مسیر تردد کاظمی ها .....و...... . تاریکه.برای من تاریکه...مگر وقتی که عبور ماشین از روبرو جاده را کمی روشن کند. و مکالمه ی من با دختری که نگاهم می کند:
-مینا
-(...)
-دانشجویی؟
ـ اوهوم
ـ جغرافی
ـفلسفه
ـ تهران
ـتهران!
-تو همونی که توی سلف دانشگاه روبرت نشسته بودم.....
آشنا در می آیی... حرف جنوب می شه. رفته .پارسال با دانشگاه...خوشحال می شوم....همسفر کربلایت زائر کربلای جبهه بوده. وخدا می داند چقدر حکمت نهفته است در همسفری ها...
ساعت ۲۲:۵۷ ...سرم را می کنم پشت پرده.تسبح دستم است اما هیچ گونه ذکری به ذهنم نمی رسد...خیلی که داغ شوی حد اکثر می توانی بگویی: دورت بگردم حسین...دورت بگردم حسین... تابلوی کنار جاده: اسلام آباد غرب!...بی توقف...بی راوی...حتی نمی توانی زار بزنی... کمی بعد :یادمان شهدای مرصاد..... و چند تانک سوخته... "سلام شهدا...ببخشید طعم عجیب حضورم را....زائر برگشت خورده تان دارد می رود زیارت حسین! حلالم کنید... این عبور به اراده ی من نیست! و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم...." با تکانهای شدید اتوبوس در اثر پیچ های جاده بیدار می شوم ... نخل می بینم... نخل! واین یعنی به مرز نزدیکیم..زیاد طول نمی کشد که اتوبوس نگه می دارد در صف اتوبوس هایی که پشت هم پارک می کنند و در واقع نوبت می گیرند برای عبور از مرز ..ساعت ۳.۳۰ نیه شب است و مرز را ۸ صبح باز می کنند. از اتوبوس پیاده می شوم وبر خاک مهران قدم می گذارم.... احساس گنگ "کجا دارم می روم" هنوز همراهم است. پیاده از کوچه ها عبور می کنیم تا می رسیم به استراحگاه زائران. از در که وارد می شویم دلم برای همسفران جنوب تنگ می شود..اینجا بوی مقر می دهد وکسی نیست که خاطرات مقر امام علی را با او یاد کنی.... اینجا به وسعت مقر نیست...کف اش هم خاکی نیست... اما اگر مثل من جا مانده ای و دلتنگ ..می توانی "مقر" خطابش کنی( اگر چه که "مقر" محل قرار است و تو بی قرار...) اتاقهای کوچکی ست که در هر کدام یک کاروان استراحت می کنند.خوابم نمی برد وبه شدت سرحال ام! به انتظار اذان می مانم...اذانی که دیر تر از اذان تهران است... و خدایا چقدر دل تنگ نماز صبح های مقر ام! ...