دیوار های حیاط را  دور تا دور ذکر نوشته اند: یا مسلم بن عقیل.... یا قاسم بن حسن...یا زینب کبری(س)...  قدم می زنم...راه می روم.... می نشینم.... بی قرارم.  بوی اکالیپتوس می آید! کاروانها از ساعت ۶ مسافرانشان را برای رفتن به مرز جمع می کنند.ساعت ۸ صبح  به طرف مرز می رویم : سربازی داخل ماشین می آید تا گذرنامه ها را چک کند... یاد سفرنامه هایی که خوانده ام می افتم. یاد کسی که می گفت  لحظه ی آخر گفتند  گذرنامه ات فلان مشکل را دارد   ومن روی آخرین صندلی نشسته ام.... نفسم در سینه حبس است تا سرباز پیاده می شود  . تا نقطه ی مرز ۱۵ ک.م مانده.چشمهایت را اگر باز کنی تانک های نیم سوخته ی کنار جاده را می بینی... .می رسیم به پایانه ی مرزی مهران... ساعت حدود ۸.۳۰ است .ساعت ۱۲ از مرز عبور می کنیم ... وتو نخواه که از چیزی به نام "معطلی" برایت بگویم.... تو داری به دیدار حسین می روی.... ومگر نه آنکه از پسر آدم عهدی ازلی ستاده اند که حسین را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد.....؟    مردم روی خاک خدا نماز ظهر می خوانند.  از دیوار مرزی خودمان که عبور کنی آن طرف جماعتی هستند که هر چند به هزار زحمت خود را شبیه غربی ها کرده اند قیافه  شان و فارسی حرف زدنشان داد می زند شرقی هستند( نمی گویم ایرانی هستند .که ایرانی بودن لیاقت می خواهد!)  و روی سینه ی لباس نظامیشان نوشته: U.S army!  یعنی ارتش آمریکا!!!   بین مردم می گردند و  عده ای را (روحانی ها و جوان ها را) برای عکس برداری و انگشت نگاری و ... می برند. به روحانی جوانی هم اشاره می کنند. بلند می شود . وخدا می داند که با چه صلابتی! و چه لبخندی! و چه متین واستوار گام بر می دارد! بعد از چند دقیقه بر می گردد و تو به وضوح صدای تکبیر قلب ها را می شنوی. چه خوار می شوند در نظرم آن چند جوانک u.s.army !  حدود ساعت ۱۶ سوار اتوبوس هاس عراق می شویم. و نخواه که از معطلی بگویم....! از مرز ورودی عراق رد می شویم.از آن نرده ها که گویی امتداد نرده های شلمچه است. و شلمچه زیاره الحسین است!و آن خورشید که پشت نرده ها می بینی گنبد طلایی حسین است و نرده ها...نرده های بین الحرمین...  غروب...خورشید را پشت نرده ها می بینی و رد می شوی!  و من یقین دارم که خورشید... هر صبح از دارالاجابه ی رضاست که طلوع می کند و در قتلگاه حسین است  که به خون می نشیند و این طوافی ست به دور سر پسر فاطمه (س)....

و من یقین دارم که شیعه .. اگر شیعه باشد بذات کربلایی ست. در کربلاست که متولد می شود.... در کربلاست که می جنگد...و در کربلاست که می رود... و با کربلاست که برانگیخته می شود. وبه چشم من این است حکایت " کل یوم و کل ارض" !