خاطره وشعری زیبا از شهید رجایی در اسارت
یكی از روزهای ماه رمضان، درست نیمه ماه رمضان بود، تولد امام حسن
(علیه السّلام) من را یك روز ساعت 8 بردند تا ساعت یك بعدازظهر كه هنگام برگرداندن
حالم طوری بود كه مرا كشان،كشان به
سلولم آوردند. آن روز یكی از روزهای خیلی خوب زندگی من بود و خیلی خوشحال بودم كه
روزه هستم و شكنجه میشوم.
یادم هست كه در اتاق شكنجه و یا در سلولم بیشتر اوقات آیه "یا
منزل السكینه فی قلوب المومنین" را تكرار میكردم. وقتی شكنجه میشدم, مجبورم
میكردند كه برروی پاهای تاول زده بدوم. آنجا قسمتهایی از دعای کمیل را كه قوعلی
خدمتك جوارحی .... این قسمتهای دعا را تكرار میكردم...

تا بشیر تابناک روز
دامن گستراند از فراز کوهسار دور
در دامان صحرا
بوسه رگبار دشمن
دور از چشم عزیزان
روی خاک و خون کشاند پیکر خونین ما را
همسر من زندگی هر چند شیرین است
لیک دوست دارم با تمام آرزو
من در ره یزدان بمیرم
از نشیب جویبار زندگانی، قطرهای شفاف باشم
در دل دریا بمیرم
همسر من، چهره بر دامن نکش
تا یاغیان شب بگویند
همسر محکوم، از نام شوهر خود ننگ دارد
لالهای پرخون بروی سینهات بنشان
که گویند همسر محکوم
قلبی کینه توز و گرم دارد
همسر من، کودکانت را، مواظب باش
همچون گرد چشمانت
تا نگیرد چهره معصومشان را گرد ذلت
روزگاری، گر که پرسیدند از احوال بابا
گو که با لبهای خندان
کشته شد در راه ایمان
زندان قصر 1356