یک تیر به دست راستش زدند، یکی هم به دست چپ؛ تیری به پای راستش زدند و یکی هم به پای چپ؛ برای اینکه از او حرف بکشند.

نوجوان روی شنهای بیابان خشک و تفتیده در حال جان دادن بود از تشنگی و از زخم و خون ریزی اما فکر وصال مولا همه این رنجها را برایش شیرین میکرد.
از کودکی سقای عزادارانش بود در هیات؛ و راه و مرام سقایت این است که خود لب تشنه باشی اما او بیش از آنکه تشنه آب باشد تشنه حسین(ع) بود...

آنروز از صبح تا ظهر زیر آفتاب سوزان با آن همه زخم و جراحت و با لبان تشنه رهایش کردند تا شهید شد و با لبانی ترک خورده و خشکیده و خونین از عطش و با استخوانهای خرد شده و دست و پاهایی قلم شده به محضر مولا وارد شد تا گواهی دهد پایمردی و مظلومیت یاران امام را...
به یاد قاسم بن الحسنها
به یاد علی اکبرها

رفتيم براي آموزش. لباس كه مي‌دادند، گفتم كوچك باشد. كوچكترين سايز را دادند. آستين‌هايش آويزان بود. گفتم: «اشكال نداره تا مي‌زنم بالا.» پوتين هم همين‌طور، كوچكترين سايز، گشاد بود. گفتم: «جلوش پنبه مي‌گذارم.» مسؤول تداركات خنديد و گفت: «مترسك! نري بگي فلاني خر بود نفهميدها! تو زياد باشي ١٣ سالته نه ١٨ سال!»

عکس مربوط به شهید مرحمت بالازاده است.

  بغض كرده بود. از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمی بشود آه و ناله می‌كند و عملیات را لو می‌دهد.»

شاید هم حق داشتند. نه اروند با كسی شوخی داشت، نه عراقی‌ها. اگر عملیات لو می‌رفت، غواص‏‌ها - كه فقط یك چاقو داشتند - قتل عام می‌شدند. فرمانده كه بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت كرد.

بغض كرده بود. توی گل و لای كنار اروند، در ساحل فاو دراز كشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند. یا كوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل كرده بود كه عملیات را لو ندهد.


 

شما را نمی دانم ولی من نتوانستم جوابی برای اینان داشته باشم امیدوارم شما بتوانید جوابشان را بدهید آگر بپرسند چه کردید بعد ما و چگونه بودید بعد ما؟؟!!!!

به روح همه شهداء صلوات