تنگه ای که اُحد نشد/ داستان حماسه روستایی زاده ای به نام مرتضی جاویدی معروف به اشلو

در عملیات والفجر2 به جز یک محور تمام محورها قفل شده بود و بچه ها نتونسته بودن خطوط عملیاتی رو بشکنن. گردان فجر به فرماندهی مرتضی جاویدی از بچه های روستای جلیان فسا تنها گردانی بود که تا عمق 20 کیلومتری خاک عراق پیش رفته بود. مرتضی و نیروهاش تنگه ای به نام تنگه دربندی رو تصرف کرده بودن که شاه کلید عملیات والفجر2 بود. این تنگه حکم تنگه احد رو داشت و به همین خاطر هم تصرفش رو گذاشته بودن بر عهده مرتضی. از قبل از عملیات هم به مرتضی تاکید کرده بودن که اینجا حکم تنگه احد رو داره...

اما خوب چون هیچکدوم از خطها تصرف نشده بود و نگه داشتن اونجا هم ممکن نبود.

گفتم ارتباط بیسیمی با مرتضی برقرار کنن.

- اشلو اشلو، محسن رضایی هستم!

- محسن محسن ، اشلو به گوشم!

- سلام آقا مرتضی، اوضاع؟

- مخلص آقا محسن عزیز هستم !

- خسته نباشی، وضعیت؟

- بچه ها تک تک سلام می رسونن ، ملالی نیس ، جز دوری شما!

- بعد انگار که گوشی را به سمت نیروهایش گرفته باشد، صدای الله اکبر و مرگ بر صدام افرادش را از پشت بی سیم شنیدم!

گفتم: اشلو! وضع تلفات، تدارکات و مهمات گردانت؟

با آب و تاب گزارش داد: به حول و قوة اللهی، تعدادی اسیر گرفتیم، شصت نفر سرپا و تعدادی زخمی و شهید دادیم، آذوقة برادران مزدور عراقی تا دلتون بخواد موجوده! تا الآن هم پاتک عراقیا رو دفع کردیم. در خدمتیم!

صدای پُرطنین و شاد مرتضی حیرانم کرد. اما وقتی به نقشه و گزارش ها توجه می کردم، بهترین کار بیرون کشیدن گردان فجر از دل دشمن بود. با شهیدصیاد شیرازی مشورت کردم و به مرتضی جاویدی گفتم: اشلو! می تونید تا شب دوام بیارید؟

با صدایی که بوی قاطعیت و توکل داشت، گفت: آقا محسن! تا قیامت مقاومت می کنیم و منتظر شما می مونیم!

- خدا حفظت کنه، تا شب دوام بیارید و بعد بکشید عقب!

با تعجب پرسید: عقب نشینی!؟

عقب نشینی را جوری تلفظ کرد که انگار حرف نامعقولی زده ام. محتاط گفتم: ممنونم از رشادتت اشلو، اما شما تو دل دشمن هستید باید زودتر بیاید عقب!

- آقا محسن، شاید من منظورم رو بد فهموندم، ما گلوی دشمن رو تو چنگ داریم! می مونیم و مقاومت می کنیم تا شما برسین به ما!

- با پنجاه شصت تا نیرو غیر ممکنه!

صریح و روشن پاسخ داد: آقا محسن! من و بچه ها هم قسم شدیم نذاریم اُحد تکرار بشه! از حاج جعفر بپرسید!

از حرفش منقلب شدم.

شستی بی سیم را با شک فشار دادم.

- اشلو، تکلیفی برای موندن ندارین! تازه مهمات و آذوقه هم تموم میشه، موندن خود کشیه!

- آقا محسن! ما مخلص دستور فرماندهی هستیم، اما اینو هم بدونید که برگشتن ما هم از حلقة محاصره دشمن، خودکشیه!

- ولی!

حرفم را برید.

- آقا محسن! تا دلتون بخواد دشمن برای ما مهمات گذاشته، آب و آذوقه رو هم یه کاریش می کنیم!

توکل کلام مرتضی، نشاط و امید را دمید به روحم. اشک توی چشمم حلقه زذ. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: اشلو مقاومت کنید، ببینم چی می شه!

- ممنون آقا محسن، اگه شهادت نصیبم شد، سلام من رو به امام خمینی برسون!

دلم لرزید، گفتم: ان شاء الله پیروزید و قول میدم سلام شما و رشادتتون رو برسونم خدمت امام!

یک دفعه صدای هلی کوپتر از بی سیم شنیدم.

- برادر محسن! مهمون داریم، باید آماده پذیرایی بشیم!

مرتضی یک هفته اونجا در محاصره مقاومت کرد و نهایتا هم محاصره عراقیها رو شکست و به عقب برگشت.
بعد از این جریان مرتضی رو پیش امام بردیم و امام به احترام مرتضی ایستاد و او را در آغوش گرفت و بوسه ای بر پیشانی مرتضی زد...

از کتاب "تپه جاویدی و راز اشلو" با اندکی تصرف