پدر و مادرم میگفتند بچه ای و نمی گذاشتند بروم جبهه. یک روز که شنیدم بسیج اعزام نیرو دارد، لباس های صغری خواهرم را پوشیدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه ی آوردن آب از چشمه زدم بیرون. پدرم که گوسفند ها رو از صحرا می آورد داد زد:"صغری کجا؟"برای اینکه نفهمد سیف الله هستم سطل آب را بلند کردم که یعنی میروم آب بیاورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس ها را با یک نامه پست کردم. یکبار پدرم آمده بود و از شهر به پادگان تلفن کرد. از پشت تلفن به من گفت:
"بنی صدر! وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه!"

میدون تیر
رفته بوديم ميدون تير. هر چه تير مي‌زدم به هدف نمي‌خورد. اطرافش هم نمي‌خورد. دو سه نفر آمدند گفتند: اشكال نداره شما برو جلوتر بزن. رفتم جلو. نخورد. باز هم جلوتر، نخورد... اسلحه را گرفتم رو به ديوار نمي‌خورد. خشاب را در آوردم. نامردها تير مشقي گذاشته بودند. گلوله بدون مرمي. ايستاده بودند و هرهر مي‌خنديدند.