شهداي من وشيعه
شهداي من
عيد نوروز بود. كاروانهاي زيادي براي بازديد از جبههها
عازم كربلاي جنوب
شده بودند. عصر يكي از روزها در محوطهي صبحگاه دوكوهه قدم ميزدم
كه
خانمي جلويم را گرفت. شروع كرد به صحبت.

معلوم بود كه حسابي منقلب شده، گريه امانش نميداد. كلمات را بريده بريده
ادا ميكرد.
از دست خود و دوستانش شاكي بود. ميگفت: من و رفقايم براي تفريح
آمده بوديم
جنوب... ناخواسته به اينجا كشيده شدم. حال و هواي اينجا طور ديگري
است... به خدا
از اينجا كه برگردم ديگر آن زن قبلي نيستم. ميدانم حقم جهنم است.
اما قول ميدهم توبه كنم. من زن بدي بودم... زن روي زمين نشست و زار زد.
من به آهستگي از او فاصله گرفتم. اما صدايش را هنوز ميشنيدم كه ميگفت:
«آي شهدا... غلط كردم...».
شيعه
كارواني از خواهران دانشجوي زاهدان وارد مناطق عملياتي خوزستان شده بود.
من مأمور شدم تا آنها را در چند نقطه، به عنوان راوي
همراهي كنم. ابتدا به دشت
عباس رفتيم، بعد در تنگهي چزابه توقف كرديم. كاروان حال
و هواي عجيبي داشت.
وقتي از حماسهها و مظلوميتهاي شهداي چزابه برايشان تعريف ميكردم،
صداي
گريه و زاريشان طوري بود كه انگار با چشم خود شهادت عزيزانشان را ميبينند.
صحبتهايم كه تمام شد، گوشهاي رفتم. حال و هواي آنها روي من هم تأثير
گذاشت. احساس ميكردم من هم تازه به اين سرزمين پا گذاشتهام، برايم تازگي
داشت. در فكر
بودم كه يكي از خواهران دانشجو آمد و در حالي كه سعي ميكرد
متوجه اشكهايش نشوم گفت: «حاج آقا من اشتباه كردم پايم را اينجا گذاشتم».
گفتم: «چهطور؟ اتوبوس را اشتباه سوار شديد؟» با صداي لرزانش حرفم را بريد
و گفت: «آخر من ارمني مذهب هستم»
تازه منظورش را فهميدم خنديدم، گفتم:
«دخترم اشتباه ميكني. شهدا متعلق به همه هستند. اين سرزمين هم براي تمام انسانهاي آزاده جا دارد.»
دختر كمي مكث كرد و گفت: «من با راه و رسم شهدا خيلي فاصله دارم.
دوست دارم شيعه
شوم، اما ميترسم كه خانواده من را بيرون كنند. براي همين
من با شهداي چزابه عهد
بستم كه در دل به ولايت اميرمؤمنان (ع) ايمان بياورم
و اعمال شيعيان را مخفيانه انجام دهم.» از آنها خواستم در اين راه كمكم كنند.
نميدانم حرفهايش را تمام كرد يا نه گفتم: «دخترم توكلتان را از خداوند
قطع
نكنيد. انشاالله شهدا نيز كمكتان خواهند كرد. سعي كنيد هميشه به ياد
شهدا باشيد».
مدتي گذشت. يك روز در اتاق خود مشغول كار بودم كه نامهاي را برايم آوردند.
برايم آوردند. وقتي
آن را باز كردم، ديدم از همان دخترخانم بلوچستاني
است. نوشته بود: «حاج آقا! به
بركت شهدا، رفتار من باعث شد تا خانوادهام
نيز شيعه شوند».

راوي: محمدامين
پورركني