مسئول ثبت نام به قد و بالایش نگاه کرد و گفت:دانش آموزی؟_بله._می خوای از درس خوندن فرار کنی ؟ ناراحت شد.ساکش را گذاشت روی میز وباز کرد.کتاب هایش را ریخت روی میز و گفت:((نخیر!اونجا درسم رو می خونم )) بعد هم کارنامه اش را نشان داد.پر بود ازنمرات خوب.از دوره مدرسه صداش می کردیم ((کریم چهل سانتی.)) از بس قد و قواره اش کوچک بود. خمپاره که آمد،شهید که شدواقعا چهل سانت بیشتر شد

...............................................................................
می خواست برگرده جبهه بهش گفتم:
پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…
… وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...

خواستم بهش اعتراض کنم که گفت:
این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند
دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد.