بسم رب الشهدا
تاکید فراوانی به حجاب داشتند
و میگفتند : شما مسئول و مدیون هستید اگر برای حجاب صحبت نکنید و امر بمعروف نکنید !
من هم هر جا می رفتم میگفتم :
چادر ؛ اون دنیا مثل خیمه ای نسوز است که شما را از آتش حفظ میکند .

یکروز در حال قرائت قرآن بودم .
حسین گفت : مادر ؛ شما همیشه قرآن میخونی به معنای اون هم توجه میکنی ؟
گفتم : نه !
گفت : بخون ببین خدا در قرآن چی وعده داده .
بعد گفت : ما دوست داریم شهید بشیم . مرگ در بستر رو دوست نداریم .
حسین آرزو داشت شب عاشورا به شهادت برسه و به آرزوش رسید .
خودم شهادت رو دوست داشتم و منتظر بودم تا اینکه پیکر مطهرشو آوردند...

ابالفضل هم بعد حسین اجازه گرفت و رفت .
دائم در جبهه بود حتی اگه مجروح می شد ؛
میرفت بیمارستان وقتی مداوا می شد از بیمارستان دوباره راهی منطقه می شد .
خبر رسید که این بار در بیمارستان شیراز بستری شده .
بهش زنگ زدم گفت : کی به شما خبر داده و ناراحتتون کرده ؟ گفتم : نه ناراحت نیستم .
ابالفضل دستت قطع شده ؟ گفت : نه لیاقت نداشتم عضوی از بدنمو در راه اسلام بدم .
بعد 15 روز آمد دستش به گردنش آویزان بود . براش خاک تیمم گذاشتم .
رفت تو آشپزخانه و پرده را انداخت .
آستین اش را زد بالا که وضو بگیرد دستش را دیدم که بخیه خورده .
گفت : دستمو دیدی؟ گفتم : دیده باشم چه اشکالی داره؟
گفت : دارم می رم مسجد نزدیک اذانه ؛
دستتو رو به اسمون بالا بیار و بگو خدایا ابالفضل من شهید بشه .
همین کار و کردم و خیلی خوشحال شد .
رفت منطقه و بعد یک ماه خبر شهادت ابالفضل هم اومد .

این بار نوبت مهدی بود .
گفت : رفتم برای ثبت نام جبهه ؛ میگن شما 2 تا برادرت شهید شده
باید امضای رضایت پدر مادرتو بیاری تا اجازه بدیم بری ؛
میاین مدرسه یک برگه ای رو امضاء کنید؟
گفتم : آره چرا نیام؟!
کسی که مسئول ثبت نام بود .
گفت : حاج خانم شما 2 تا شهید دادین اگه مهدی بره امکان شهادتش هست !
گفتم : اشکالی نداره هر چی خدا بخواد .
بهتر از اینه که تو خیابون تصادف کنه و از بین بره آدم دلش می سوزه .
مهدی هم 9 ماه رفت جبهه و...
خواب دیدم 3 تا پیکر مطهر شهید رو زمین روی پیشانی هر 3 شان نوشته :
لا اله الا الله ؛ محمد رسول الله...
و مادر هنوز فرزند دیگری هم دارد که شهید زنده است .
فدائی ولایت ؛ جانباز هادی عدالتی خدابنده
اینست عاقبت عاشقی