بچه بود اونقدر برا اومدن به جبهه التماس کرد که کلافه شدم کارش شده بود گریه و التماس آخر سر فرستادمش مخابرات تا بی سیم چی بشه رفت آموزش دید و برگشت اتفاقا شد بی سیم چی خودم... ... یه شب توی عملیات اتیش دشمن زیاد شد همه پناه گرفتند و خوابیدند روی زمین یه لحظه این بچه رو دیدم که بی سیم روی دوشش نیست فکر کردم از ترس پرتش کرده روی زمین زدم توی سرش و گفتم: بی سیم کو بچه ؟! با دست به زیر بدنش اشاره کرد دیدم بی سیم رو گذاشته زمین و رویش خوابیده نگاهم کرد و گفت: اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بی سیم رو بر میداره ولی اگه بی سیم ترکش بخوره و از کار بیفته ، عملیات لنگ می مونه...
زبونم بند اومده بود از فکر بلندش
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:59 توسط مدیر وبلاگ
|