به دستان مادرش بوسه زد، اشک در چشمانش حلقه زده بود. بندهای پوتینش را محکمتر گره داد. بوی گل مریم می آمد از لای قرآنی که رد شد، صدای شرّه ی آب بود پشت سرش. برای آخرین بار خیره شد به پنجره ی اتاق بالایی، کسی را ندید، وقتی پیچ آخر کوچه ی انتظار را رد کرد، عروس یک روزه ی معصومش پرده را آهسته کنار زد، به او قول داده بود که نگذارد عشق زمینی اش مانع وصال آسمانی اش شود... آهسته زمزمه میگرد... والله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین... هق هق گریه و چشم خیره به راه.

گفته بود می رود. پر بود از درد، بی درد زندگی کردن آزارش می داد. در این سالها برای تمام لژنشینهای سوم ریاضی، بالای محل چلچراغ نصب کرده بود. آرزو داشت چلچراغ بعدی در انتهای کوچه ی انتظار...

... گفته بود می رود، اما چه زود رفت، مادرش تصور میکرد با نوعروسش دردش را فراموش میکند. اما دردش از جنس زمینی نبود، خیلی وقت بود که بریده بود، روحش اینجایی نبود، فقط جسمش مانده بود میان این دنیای خاکستری. معجزه ی عشق بود پریدنش، دردی بود که درمان نداشت این درد عشق.

هنوز ردپاهایش... از اتاق بالایی می شد دید، نور خیره کننده ی آخرین چلچراغ محل، در انتهای پیچ آخرین کوچه ی انتظار...