چه میگوید به کودکش ؟؟؟

______________________________
- م...هاجر مهاجر ... مهاجر یک
- مهاجر یک بگوشم
دیده بان بود. ساعت یازده ونیم شب آمده بود روی خط . گرای نقطه ای را
داد و گفت: هر چقدر آتش دارید بریزید، بدون ملاحظه. چشمانم گرد شد..
گرای خودش بود . با تعجب پرسیدم: اخوی مطمئنی اشتباه نمی کنی، این
که گرای خودته.. گفت: کماندوهای ویژه عراقی جرات کردند آمدند جلو
اگر همین الان هر چه آتش دارید نریزید، تا صبح همه را قتل عام می کنند.
اشکم در آمده بود. گفتم: وصیتی نداری؟ گفت: همسرم شش ماهه باردار
است. بگویید اگر من شهید شدم به یاد حضرت زینب صبر کند..
فرزندمان هم اگر پسرشد، اسمش را بگذارد حسین..
و اگر دختر زینب...
صدها خمپاره و گلوله آن شب علی را مهاجر کرد و اثری از جنازه اش
نماند...
*
سال هفتادو پنج بود و جنازه ی علی بعد از ده سال آمده بود..
داشتم در جمع خانواده ی شهدا خاطره ی علی را می گفتم
که دختری ده ساله به سمتم دوید...
عمو، عمو... من دخترش زینب هستم..
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ ساعت 13:47 توسط مدیر وبلاگ
|