مقارن ساعت 14:30 روز 3مرداد، تعداد کثیری از منافقین با پشتیبانی ارتش عراق، هجوم خود را با استفاده از آخرین سلاح‌های سبک و سنگین که از طریق آمریکا و صدام در اختیارشان قرار گرفته بود، به سمت باختران آغاز کردند و در مدت زمان بسیار کوتاهی، با عبور از تنگه پاتاق، وارد خاک ایران شدند. آنان با تصرف شهرهای سرپل‌ذهاب و کرند غرب، در شب اول در شهر اسلام‌آباد توقف کرده و به قتل عام مردم این شهر، حتی مجروحان حاضر در بیمارستان، اقدام کردند. جالب آنکه در بین کشته‌شدگان، حتی بستگان آنها نیز دیده می‌شدند.


1359591_778.jpg


دکتر محسن صغیرا طی مقاله ای در باب جنایات منافقین آورده است:

این متجاوزان تنها در عملیات موسوم به «فروغ جاویدان» با هدف ایجاد رعب و وحشت فزاینده، بیش از 300 نفر از هموطنانمان را به طرق ناجوانمردانه و مختلف به شهادت رساندند که از آن جمله می توان به شکنجه های مختلف اسرا، از قبیل بستن رزمنده اسیر به پشت تانک و کشیدن او روی زمین تا سرحد مرگ، تیرباران مجروحان جنگی بستری شده در بیمارستان، به آتش کشیدن بیمارستان، اعدام صحرایی اسرا، اشاره نمود. همچنین، آنان به بسیاری از مردم و مدافعین نیز صدمات جسمی، روحی، و مادی غیر قابل جبران وارد کردند که متاسفانه تاکنون بر خلاف تکلیف سرزمینی و تعهدات بین المللی، به هر دلیل غیر قابل پذیرش، مسببین این جنایات مهم و دارای خصیصه بین المللی، مورد تعقیب و رسیدگی قضایی دادگاههای کشورمان قرار نگرفته اند.(+)

 

روز 5 مرداد رزمندگان ایرانی در عملیاتی به نام مرصاد اقدام به قلع و قمع منافقین نمودند. فرمانده این عملیات شهید صیاد شیرازی بود که در سال 1378 توسط عوامل سازمان ترور شد. ایشان قبل از شهادتشان ماجرای عملیات مرصاد و حواشی آن را توضیح داده اند که بخش مختصری از آن را در ادامه می خوانیم:

«در خانه بودم که ساعت 30/8 شب از ستاد کل به من زنگ زدند و گفتند که دشمن از سرپل ذهاب وگردنه پاتاق با سرعت جلو می‌آید، من گفتم خدایا کدام دشمن از یک محور سرش را انداخته پائین میاد! این چه جور دشمنی است؟! گفت: ما نمی‌دانیم، گفت رسیده‌اند به کرند و آنجا را هم گرفتند. بعد هم حرکت کرده به سمت اسلام آباد غرب، بعد هم کرمانشاه و همین طور داره جلو می‌آید!

منافقین می‌خواستند به طرف کرمانشاه بیایند اما مردم از اسلام آباد تا کرما‌شاه با هر وسیله‌ای که داشتند از تراکتور و ماشین آمده بودند در جاده و راه را بند آورده بودند. اولین کسی که جلوی اینها را گرفت خود مردم بودند.

[به آقای شمخانی گفتم:] به هوانیروز که پایگاهش همین نزدیکی است، زنگ بزن بگو ساعت 5 صبح آماده باشند که من بروم توجیهشان ‌کنم. با خلبانها می‌رویم و حمله می‌کنیم؛ چون الان روی زمین کسی را نداریم و با خلبان حمله می‌کنیم

ساعت 5 صبح رفتیم. همه خلبانها در پناهگاه آماده بودند. توجیهشان کردم که اوضاع در چه مرحله‌ای هست. دو تا هلیکوپتر کبری و یک هلیکوپتر 214 آماده شدند که با من برای شناسایی برویم و بعد بقیه بیایند. این دو تا کبری را داشتیم؛ خودمان توی هلیکوپتر 214 جلو نشستیم. گفتم: همین جور سر پائین برو جلو ببینیم، این منافقین کجایند. همین طور از روی جاده می‌رفتیم نگاه می‌کردیم، مردم سرگردان را می‌دیدیم. 25 کیلومتر که گذشتیم، رسیدیم به گردنه «چهار زبر» که الان، اسمش را گذاشته‌اند «گردنه مرصاد». من یک دفعه دیدم، وضعیت غیرعادی است، با خاک ریز جاده را بستند یک عده پشتش دارند با تفنگ دفاع می‌کنند. ملائکه و فرشتگان بودند! از کجا آمده بودند؟ کی به آنها مأموریت داده بود؟! معلوم نبود. هلیکوپتر داشت می‌رفت. یک دفعه نگاه کردم، مقابل اون ور خاک ریز، پشت سر هم تانک، خودرو و نفربر همین جور چسبیده و همه معلوم بود مربوط به منافقین است و فشار می‌آورند تا از این خاک ریز رد بشوند. به خلبانها گفتم: دور بزنید وگرنه ما را می‌زنند. به اینها گفتم: بروید از توی دشت. یعنی از بغل برویم؛ رفتیم از توی دشت از بغل، معلوم شد که حدود 3 تا 4 کیلومتر طول این ستون است. من کلاه گوشی داشتم. می‌توانستم صحبت کنم: به خلبان گفتم: اینها را می‌بینید؟ اینها دشمنند بروید شروع کنید به زدن تا بقیه هم برسند. خلبانهای دو تا کبری‌ها رفتند به طرف ستون، دیدم هر دویشان برگشتند. من یک دفعه داد و بیدادم بلند شد، گفتم: چرا برگشتید؟ گفت: بابا! ما رفتیم جلو، دیدیم اینها هم خودی اند. چی چی بزنیم اینها رو؟! خوب اینها ایرانی بودند، دیگه مشخص بود که ظاهراً مثل خودی‌ها بودند و من هر چه سعی داشتم به آنها بفهمانم که بابا! اینها منافقند. گفتند: نه بابا! خودی را بزنیم! برای ما مسئله دارد؛ فردا دادگاه انقلاب، فلان. آخر عصبانی شدم، گفتم بنشین زمین. او هم نشست زمین. دیدیم حدوداً 500 متری ستون زرهی نشسته‌ایم و ما هم پیاده شدیم و من هم به خاطر این‌که درجه‌هایم مشخص نشود، از این بادگیرها پوشیده بودم، کلاهم را هم انداخته بودم توی هلیکوپتر. عصبانی بودم، ناراحت که چه جوری به اینها بفهمانم که این دشمن است؟! گفتم: بابا! من با این درجه‌ام مسئولم. آمدم که تو راحت بزنی؛ مسئولیت با منه. گفت: به خدا من می‌ترسم؛ من اگربزنم، اینها خودی اند، ما را می‌برند دادگاه انقلاب.

حالا کار خدا را ببینید! منافقین مثل این‌که متوجه بودند که ما داریم بحث می‌کنیم راجع به این‌که می‌خواهیم بزنیم آنها را منافقین سرلوله توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. من خودم توپچی بودم. اگر من می‌خواستم بزنم با اولین گلوله، مغز هلی کوپتر را می‌زدم. چون با توپ خیلی راحت می‌شود زد. فاصله با برد 20 کیلومتر می‌زنیم، حالا که فاصله 500 متری، خیلی راحت می‌شود زد. اینها مثل این‌که وارد هم نبودند، زدند. گلوله، 50 متری ما که به زمین خورد، من خوشحال شدم، چون دلیلی آمد که اینها خودی نیستند. گفتم: دیدی خودی‌ها را؟ اینها بچه کرمانشاه بودند، با لهجه کرمانشاهی گفتند: به علی قسم الان حسابش را می‌رسیم. سوار هلی کوپتر شدند و رفتند.

اولین راکتی که زد، کار خدا بود، اولین راکت خورد به ماشین مهمات شان خود ماشین منفجر شد. بعدهم این گلوله‌ها که داخل بود، مثل آتشفشان می‌رفت بالا. بعد هم اینها را هر چه می‌زدند، از این طرف، جایشان سبز می‌شدند، باز می‌آمدند.

من دیگه به هلی کوپتر کبری گفتم: بچه ها! شماها بزنید؛ ما بریم به دنبال راه دیگر. چون فقط کافی نبود که از هوا بزنیم، باید کسی را از زمین گیر می‌آوردیم. ما دیگر رفتیم شناسایی کردیم؛ یک عده توی سه راهی روانسر، یک عده توی بیستون و فلاکپ، هرچه گردان بود، اینها را با هلی کوپتر سوار می‌کردیم، دور اینها می‌چیدیم. مثل کسی که با چکش می‌خواهد روی سندان بزند اول آزمایش می‌کند بعد می‌زند که درست بخورد. ما دیگر با خیال راحت دور آنها را گرفتیم. محاصره درست کردیم.

نیروهای سپاه هم از خوزستان بعد از 24 ساعت، رسید. نیروهای ارتش هم از محور ایلام آمد. حال باید حساب کنید از گردنه «چهار زبر» تا گردنه حسن آباد، 5 کیلومتر طولش است. همه اینها محاصره شدند ولی هرچی زده بودیم، باز جایش سبز شده بود. بعد از 24 ساعت با لطف خداوند، اینان چه عذابی دیدند ... بعضی از آنها فراری می‌شدند توی این شیارهای ارتفاعات، که شیارها بسته بود، راه نداشت، هرچه انتظار می‌کشیدیم، نمی‌آمدند. می‌رفتیم دنبال آنها، می‌دیدیم مرده‌اند. اینها همه سیانور خوردند، خودشان را کشتند. توی اینها، دخترها مثلاً فرماندهی می‌کردند. از بیسیم‌ها شنیده می‌شد: زری، زری! من بگوشم. التماس، درخواست، چه بکنند؟ اوضاع برای آنها خراب بود.

ما دیدیم اینها هم منهدم شدند ... بعد گفتیم، برویم دنباله اینها را ببندیم که فرار نکنند. ... حدود یکی دو گردان نیرو را من توی گردنه پاتاق پیاده کردم و راه را بر آنها بستم که فرار نکنند. برگشتیم. ... به هرحال خداوند متعال در آخر این روز جنگ یا عملیات «مرصاد» به آن آیه شریفه، عمل کرد. که خداوند در آیه شریفه می‌فرماید: «با اینها بجنگید، من اینها را به دست شما عذاب می‌کنم و دل‌های مؤمن را شفا می‌دهم و به شما پیروزی می‌دهم.»

و نقطه آخر جنگ با پیروزی تمام شد که کثیف ترین و خبیث ترین دشمنان ما (منافقین) در اینجا به درک واصل شدند و پیروزی نهایی ما، یک پیروزی عظیمی بود.» (رمز عبور 1، صفحه 113)

در این عملیات،‌ 1600 تا 2000 تن از نیروهای منافقین به هلاکت رسیدند و حدود هزار تن زخمی شدند که در میان کشته شدگان و اسراء تعداد زیادی از کادرهای سازمان و فرماندهان تیپ ها دیده می شدند. بدین ترتیب،‌ منافقین پس از تحمل یک شکست استراتژیک در پشت تنگه «پاطاق» روز جمعه 7 مرداد 1367 رسما اعلام کردند که از شهرهای اسلام آباد و کرند عقب نشینی کرده اند.

مریم سنجابی از تلفات این عملیات می گوید:

در این عملیات ناموفق حدود 60 الی 70 درصد اعضا و فرماندهان رده بالای سازمان کشته شده بودند. ساختار نظامی ارتش بکلی آسیب دیده و طرح سرنگونی نیز کاملاً شکست خورده بود و اعضای باقیمانده مشاهده کردند که دولت ایران از چه پشتوانه مردمی برخوردار است و دریافتند سرنگونی دولت ایران با انجام عملیات نظامی امکانپذیر نیست.(+)

 

فروغ جاویدان به غروب سازمان انجامید

فضاسازی و توهم در رده های گوناگون سازمان به قدری بود که حتی خود رجوی هم احتمال نمی داد در این عملیات با این فضاحت شکست بخورند اما همانطور که خود رجوی پیشبینی کرده بود این عملیات در حقیقت قمار موجودیت سازمان بود. اقدامات سازمان پس از شکست مفتضحانه در عملیات فروغ جاویدان توسط برخی جداشدگان از سازمان بیان شده است که خواندن آنها خالی از لطف نیست.

مریم سنجابی در این باره می گوید:

با این  وضعیت پیش آمده  که روحیه افراد باقیمانده  نیز از دست رفته بود، رجوی به فکر جلسات جمع بندی و چرخاندن اذهان از روی خودش بود. نتیجه این شد که پس از تشکیل نشست‌های " تنگه و توحید" بحث‌هایی شروع شد مبنی بر این که زن و مرد سازمان بایستی از هر گونه اندیشه و فکری به جز جنگ و به جز رهبری این سازمان بدور باشند.

وی ابتدا در یک جلسه 5 روزه و سپس سلسله نشست‌هایی به نام"تنگه و توحید" در همه قسمت‌ها برپا کرد تا علت بی نتیجه بودن عملیات را به گردن اعضا بیندازد. بعلت اینکه با محاسبات و برآوردهای نظامی مقصر اصلی، طراح این عملیات یعنی رجوی مشخص می‌شد و مسئولیت آن همه خون‌های ریخته شده و قربانیان از هر دو طرف به عهده وی بود، او با زیرکی تمام می‌خواست علاوه بر اینکه خود را مبرا از اشتباه و گناه جلوه دهد، مقصر شکست خوردن را نیز اعضا جلوه دهد. در این جلسات بشدت تلاش می‌کرد که به افراد القا کند تمام محاسبات یک جنگ بحث‌های کمیت افراد و ادوات نظامی و سلاح نیست بلکه کیفیت مهم است، که با اتکا بر آن می‌توان بر دشمن هر چقدر هم که نیرو داشته باشد پیروز شد و صراحتاً در این سلسله نشستها علت اصلی شکست را نه نظامی، بلکه ضعفهای ایدئولوژیکی افراد برآورد کرد.

مریم رجوی در این جلسات ادعا کرد: مجاهدین به اندازه کافی خالص نبودند و لیاقت پیروزی را نداشتند. آنهایی که در فروغ جاویدان کشته شدند، به اندازه کافی ایدئولوژیک نبودند و برای اهداف و انگیزه‌های خودشان می‌جنگیدند، انگیزه‌های شخصی، عشق و انتقام یا هرچیز دیگر. رهبری هر آنچه می‌توانسته انجام داده، اما پیروان او، به وی خیانت کرده‌اند. آنهایی که در آن عملیات کشته شدند از فاز ایدئولوژیک عبور نکرده بودند.(یعنی برای رجوی نجنگیده بودند).

اینها مقدمات بحث‌های به اصطلاح نشست انقلاب درونی شد که پس از آن نیز سازمان را به سمت یک فرقه کامل پیش می‌برد.

وی صراحتاً در این سلسله نشست‌های 5 روزه علت اصلی شکست را نه بی تدبیری خود در تصمیمات نظامی، بلکه ضعف‌های ایدئولوژیکی افراد برآورد کرد. شیوه‌ای که همواره و در طول مدت رهبری فرقه به آن متوسل می‌شود.

او که باعث کشته شدن هزاران نفر شده و هزاران خانواده در ایران را عزادار کرده بود راهی جز این نداشت که گناهان را به گردن بقیه بیندازد چون کسی نمی‌توانست از وی سوال کند چگونه با 5000  نفر نیروی بی تجربه و با آموزش‌های محدود درصدد تصرف ایران بودی؟ چگونه با طرح ساده به خط شدن نیروها در جاده آسفالته! با  خودرروهای غیرنظامی و جیب لندکروز می‌خواستی تهران را فتح کنی! مگر 8 سال مقاومت ملت و نیروهای ایران در مقابل عراق را ندیده بودی که نهایتاً حتی یک وجب خاک ایران را نیز دولت عراق نتوانست اشغال کند؟ اما به جای پاسخ به انبوه سوالات و تناقضات، او فریبکارانه همه را به جز خودش مقصر اصلی شکست جلوه داد.

سرکرده نفاق سپس در جلساتی سلسه وار اعضا را مجبور می‌کرد اعتراف کنند به رجوی خیانت کرده‌اند، و آنقدر آنها را در فشار می‌گذاشتند که حتی بگویند واقعاً نمی‌خواستند پیروز شوند.

رجوی طبق شیوه ثابت خویش، نه تنها به اشتباه و خیانتش اعتراف نکرد و نه تنها قطره اشکی نیز بر آن همه قربانی نریخت. سال‌هاست که از این اقدام فاجعه آمیزش وقیحانه دفاع کرده و به آن نیز افتخار می‌کند. در حالیکه پس از این عملیات، بین عراق و ایران پیمان آتش بس امضا و بعدها پیمان صلح نیز بسته شد و دولت صدام سرنگون شد و مرزها، برای عبور ارتش فرقه رجوی  بصورت متمرکز و ایجاد جنگی دیگر نیز برای همیشه بسته شد و رجوی ورشکسته‌تر از همیشه بر جای ماند!(+)