می دانی این حرف ، حرف کیست؟

آری درست حدس زدی ، این حرف ، حرف من و توست،

من و تویی که هر روز ده ها بار این جمله را با هم بلند فریاد می زنیم.

من و تویی که معتقدیم خون شهدا بی ارزش است،

من و تویی که آن ها را مرده فرض می کنیم،

من و تویی که آرمان هایشان را عقب افتادگی تلقی می کنیم،

و من وتویی که...

تعجب کرده ای؟

تعجب نکن.

مگر غیر از این است؟

کداممان ادعایی بر خلاف این داریم؟

کداممان از مفهوم این حرف خود را دور می دانیم؟

اگر باز هم می گویی نه ، پس خوب گوش کن:

صبحمان را با یاد چه کسی آغاز کردیم؟بایاد خدا؟

ساعت چند نماز صبح را خواندیم؟نکنه باز هم قضا شد؟


چرا فراموش کرده ایم؟چرا ندای حق را نمی شنویم؟

کمی بیاییم جلوتر ، امروز برای بیرون رفتنمان چه کردیم؟

بگذار از قبل از بیرون رفتن سوال کنم ، امروز کدام مانتو یا کدام لباس را پوشیدیم؟

باز هم جلوتر ، می خواهم از زمانی که سوار بر ماشینمان  شدیم  بگویم،

در راه کدام آهنگ را گوش دادیم؟آیا این ها مورد رضایت امام زمان(عج)بود؟

و باز هم بیا جلوتر ، چند بار به نامحرم چشم دوختیم

و چند بار سعی در متوجه کردن دیگران داشتیم؟

چرا ناراحت شدی؟می گویی نگویم؟ چشم نمی گویم ، پس تو بگو،

در سکوت و در تنهایی ، در خلوت شب ، با خدای خودمان ،

بگو ، نترس،

برای خدا نمی گویی ، برای خودت بگو،

بگو که دیگر واجباتمان برایمان بی اهمیت شده است،

بگو که از محرمات لذت می بریم و غافیلم از حال مولایمان امام زمان(عج)،

بگو که خون شهدا و عقایدشان برایمان بی ارزش شده است نه در گفتارمان،

بلکه در عملمان،

بگو که پا بر روی خون سید الشهدا گذاشته ایم

و دل زینب کبری(س) را خون کرده ایم،

بگو آنقدر غرق دنیا گشته ایم که یادم رفته است ، شهدا زنده اند

و شاهد بر اعمالمان،

بگو آنقدر غافلیم که فرزند بی بی حضرت فاطمه زهرا(س) را هم از یاد برده ایم.

 

حال تو چه می گویی؟

باز هم مخالفت می کنی؟

اگر هنوز هم قبول نکرده ای،

از دیگران بپرس تا برایت بگویند،

از دیگران بپرس تا برایت از جسم های بی سر بگویند،

تا برایت از بدن های تکه تکه بگویند،

تا برایت از لب های تشنه بگویند،

تا برایت از خمپاره و گلوله و خون بگویند،

تا برایت از جنون بگویند،

تا برایت از استخوان های بی نشان بگویند،

تا برایت از پلاک های زیر خاک بگویند،

تا برایت از نیم پلاک ها بگویند ، تا برایت از اسارت ها بگویند،

تا برایت از ندیدن فرزندانشان بگویند ، تا برایت از ایثار ها بگویند،

تابرایت از عشق بگویند ، تا برایت از دریای خون بگویند،

تا برایت از مشک های پر از اشک بگویند ، تا برایت از بچه های بی پدر بگویند،

بپرس تا برایت ار نامردی روزگار سخن بگویند.

آیا هنوز هم می خواهی بشنوی؟ آیا تحمل شنیدن داری؟

آیا تحمل تصوّر جسم های در خار فرو رفته را داری؟ می پرسی چرا در خار فرورفته؟

مگر فراموش کرده ای حکایت آن دلاور مردانی که بی درنگ

بر روی خار ها دراز می کشیدند

تا دیگران از روی آنها عبور کنند و به پیروزی برسند.

 

می دانی این ها برای چه بود؟ برای که بود؟

نگو که برای پس گرفتن خاکشان بود ، نگو که برای دفاع از میهنشان بود،

بلکه فریاد بزن برای انتقام گرفتن صورت سیلی خورده بانوی دو عالم بود.

نکند باز هم می خواهی بشنوی!!! اما دیگر من نمی توانم بگویم!!!

پس اینبار تو بگو ، تو فکر کن:

اول یادی از دست های بریده علم دار کربلا بکن،

بعد یادی از جسم بی سر امام حسین(ع) و

بعد هم یادی از دختر کوچکشان حضرت رقیه(س)،

نمی گویم که یادی از عبدالله ابن حسن(ع) که خود را سپر امام حسین(ع) کرد بکنیم،

زیرا می دانم که شرمنده خواهیم شد.

حال نگاهی به خودمان بیاندازیم،

 آیا باز هم می توانیم بگوییم *العجل یا مولای*

در حالی که باعث می شویم هر جمعه چشم های مولایمان بگریند

و دهان مبارکشان ناله استغفار سر دهند.

 

حرف برای گفتن بسیار است ، اما افسوس که کسی نمی شنود،

افسوس که همه خفته اند.


شهدا ما شرمنده ایم