تقدیم به مجتبی خوبیها
تقدیم به مجتبی خوبیها
اتل متل یه بابا,بابای خوب زهرا اون بابای شهیدش,اسمش بوده مجتبی
اتل متل یه بچه,یه بچه پنج ساله بعد شهادت او,حالا شده ده ساله
اون وقت که پنج سالش بود یه جانبازی تو خونه, همیشه همسالش بود
تا این که باز باباشو, هول دولا گرفتش انگار دوباره موج و شیمیایی گرفتش
دلش یهو تکون خورد,به سقف اسمون خورد چطو ر شده دوباره ,بابام داره میمیره
بابا تو رو به جدت ,قسم میدم به زهرا(س) اگه بری دوباره ,میشم تنهای تنها
زهرا دیگه بعد تو ,هیچ جا سفر نمیره چونکه دیگه جز خدا ,کسی رو هم نداره
انگار صدای ساعت ,دیگه بیرون نمیاد از اتاق باباجون ,میاد صدای فریاد
دکترای باباجون ,یکی یکی اومدند نمیدونم چرا باز, شعر جدایی خوندند
حالا که بعد چند سال ,براش عزا می گیریم امروز می یایم به دنیا ,فردا باش میمیریم
سالگردای باباجون ,تو دی ماه همیشه انگار نفس کشیدن ,بی باباجون نمیشه
مجتبی هم یه مداح ,یه مداح جوون بود وقتی که موجی میشد ,یه پوست و استخوان بود
همون کسی که هر وقت ,ذکر مادر می شنید از تو اتاق سید ,مادر مادر می پیچید
سید ما یه مرد ,یه مرد اهل درد برای جبهه و جنگ ,علمدار نبرد
(( سید مجتبی علمدار))
تاریخ شهادت:1375/10/11
