چنان هیکلے داشت کہ نگو و نپرس.
قوے سرپنجہ و سرحال بود.
احساس مے کردیم کہ بہ تنهایے صدتاے دشمن را حریف است.

بچه ها بہ شوخے می گفتند اگر تیر مستقیم هم بہ او بخورد، توے بدنش کارگر نیست و کمانہ مے کند !

مے گفتیم اگر روے مـین هم بروے و منفجر شود،
حداکثر گوشه ے پوتینت را خراش می دهد.

شـــب عملیات

خوردیم به یک کلافه سیم خاردار که دشمن سر راهمان گذاشتہ بود.
اگر مے ماندیم کل عملیات شکســـت مے خورد.
معطل نکرد. رفت روی سیم خاردارهـــا خوابیده و راه را بـاز کرد

تمام گردان عبــــــور کرد و او مــــــاند...